پیام ویژه - خراسان / «بازگشت به استعمار پیر؛ بازگشت به تقیزاده» عنوان یادداشت روز در روزنامه خراسان به قلم مصطفی غنی زاده است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
اگر در دوره پساجنگ سرد، کسی مختصات جهان امروز را پیشبینی میکرد، احتمالا تمام روشنفکران و جامعهشناسان و عالمان علم سیاست او را تمسخر میکردند که دوره این حرفها و کارها سالهاست که تمام شده و دیگر برنخواهد گشت. درحالیکه متفکران و اندیشمندان درباره استعمارفرانو سخن میگفتند، مکتبی در آمریکا ظهور کرد که سنت اندیشه سیاسی در این کشور و تمدن مدرن غربی را به چالش حیاتی میکشید. چارچوب گفتمانی ماگا با رهبری ترامپ در آغاز راه خود در سال ۲۰۱۵ بیشتر شبیه یک جوک تمسخرآمیز بود. همانطور که اوباما در همان سالها یک بار در شام ویژه کاخ سفید در حضور ترامپ، او و تفکرش را تمسخر کرد. بزرگان سیاسی در آمریکا هیچ زمان فکر نمیکردند چنین شخصیت لمپنی با این اندیشههای سیاسی سطحی بتواند حتی در رقابتهای درون حزبی جمهوریخواهان به نامزد نهایی تبدیل شود، چه برسد به اینکه رئیس جمهور هم بشود. اما او با کنار زدن رقبای درون حزبی و سپس هیلاری کلینتون، توانست رئیس جمهور چهل و پنجم آمریکا شود. در آن دوران، هنوز جهان تغییرات شگرف بعدی را به چشم ندیده بود. کرونا، درگیری پس از انتخابات ۲۰۲۰ در آمریکا، جنگ اوکراین و سپس جنگ غزه باعث شد تا سرعت تحولات جهانی به چنان حدی برسد که تمام اندیشمندان جهانی از آن عقب بمانند.
حالا ما با دنیایی بسیار امنیتیتر، بدون هژمون مطلق، بدون قواعد مبتنی بر لیبرال-دموکراسی، اقتصادی شدهتر و بریده از گفتمانهای سنتی تمدنی مواجه شدهایم. دنیایی که آمریکا طبق سند امنیت ملی ۲۰۲۵ دیگر نمیخواهد قواعد مبتنی بر لیبرال را پیگیری کند. بلکه فقط «منافع قابل ارزیابی مشخص» را سرلوحه هر اقدام خود قرار میدهد. آمریکایی که دیگر «پراگماتیست، رئالیست، ایدهآلیست، جنگ طلب یا کبوترصفت نیست» بلکه «انگیزه اصلی آن، پیش از هر چیز، این است که چه چیزی برای آمریکا کارآمد است؛ یا به دو کلمه:اول آمریکا». در این فضا، آمریکا قواعد و سازمانهایی را که در هشتاد سال گذشته ساخته است ترک میکند تا قانون «هرکسی قدرتمندتر است» در جهان حکمفرمایی نماید.
دیگر برای حمله به دیگر کشورها مانند ایران هیچ نیازی به مجوز شورای امنیت (آن گونه که حتی بوش به دنبال آن بود) یا مجوز از کنگره وجود ندارد. برای حمله به دوحه، هیچ طرفی به رژیم صهیونی خرده نمیگیرد و به دنبال آن نمیرود. برای قتل عام در غزه، اروپا همراهی میکند و تمام قواعد حقوق بشری دروغین خود را کنار میگذارد. این دنیایی است که قدرت در آن حرف اول و آخر را میزند؛ نه حقوق بینالمللی که خود غربیها نوشتهاند و نه حتی بهانهسازی کمی مشروع تا افکار عمومی را قانع کند.
اما پرده بعدی، حتی از این هم عجیبتر است. ترامپ بدون هیچ بهانه مشروعی، اجازه بینالمللی یا اجازه داخلی، رئیس جمهور یک کشور را میرباید و سپس میگوید چون ما صنعت نفت ونزوئلا را در یک روزی در گذشته دور سرپا کردهایم، پس نفت آنها متعلق به ماست. توجیهی که به اندازه توجیه صهیونیستها برای اشغال فلسطین احمقانه و ساده لوحانه است. بازگشت این شکل از استعمار پیر برای دزدی نفت، ما را به یاد انگلستان دوره الیزابت میاندازد. جایی که بریتانیا چون قدرتمند بود، به هر نقطه از دنیا دستاندازی میکرد. دیگر برخلاف دوران قبل از جنگ جهانی دوم، توجیهات حقوقی سطحی وجود ندارد. برخلاف دوران پس از جنگ جهانی دوم، تلاش برای تحمیق و همراه کردن کشورهای مستعمره وجود ندارد. ترامپ خیلی واضح و بدون رودربایستی میگوید که نفت آن کشور متعلق به ماست چون ما میتوانیم نفتشان را از آنها بگیریم.
بازار ![]()
وجه بعدی در موضوع گرینلند هم به همین اندازه تمسخرآمیز برای حقوق بینالملل است. مقامات آمریکایی میگویند چون برای امنیت و منافع ملی نیاز به گرینلند داریم، پس آن را تصاحب خواهیم کرد. اینبار دیگر ایران یا ونزوئلا در مقابل آمریکا نیستند. بلکه کشورهای اروپایی و پیمان ناتو در مقابل آمریکا قرار دارند. دقیقا با همین منطق لخت و عریان است که ترامپ میخواهد جهان را بچاپد.
استعمار در واضحترین شکل خود بازگشته. تمام تلاش بشر اومانیست برای نوشتن حقوق بینالمللی که از او دربرابر امثال خودش محافظت کند، با عقبگردی صدساله مواجه شده. شعارهای حقوق بشری غربی یا نظم جهانی مبتنی بر لیبرال-دموکراسی هم دیگر ارزشی ندارد. این نتیجه سیصد سال تمدنسازی غربی است که دوباره یاد گذشته خود در غارت منابع کشورهای ضعیف را کرده. اینبار اما پوچتر از قبل و پس از سردادن انواع شعارهای زیبا و زرورق شده در هشتاد سال گذشته. اما دنیا متفاوت از آن هشتاد سال گذشته شده. شرق اینبار با قدرت اقتصادی و خلاقیت تولیدی به قدرت رسیده و کشورهای غربی دیگر به اندازه گذشته قدرتمند نیستند.
این ماجرا، طرف دیگری هم دارد. طرفی که با تمام این عریانی غارت و استعمار، راسا و با خواست خود میخواهد مفعول آن باشد. از استعمارگر تقاضا میکند یا شاید حتی التماس میکند که او را در دایره استعمار خود قرار دهد. طرفی که به خاطر وضع موجود خود یا ذهنیت فانتزیاش از دوران پس از مستعمره شدن، هر واقعیت مبرهنی درباره جنایتکار بودن استعمارگر را نمیپذیرد. اگر وضعیت عراق و افغانستان پسااشغال را به او نشان دهی، فحاشی میکند. اگر وضعیت جنگ داخلی سوریه و آتشبار هرچند وقت یکبار رژیم صهیونی بر سوریه را به او نمایش دهی، فانتزیهای چند خیابان دمشق در سال میلادی جدید را به تو نمایش میدهد که گروهی کوچک در آن میرقصند. اگر دزدی بدون رودربایستی ترامپ از منابع نفتی ونزوئلا را به او نمایش دهی، میگوید که بورس آنها فلان درصد رشد داشته. به قول چند دوست جامعهشناس ما، این یک «ذهن استعمارزده» است که خود را ابژه قرار میدهد با اینکه میداند چه نسبتی با استعمارگر خواهد داشت.
نمادهای متعددی از این شخصیت استعمارزده در دوره اول استعمار انگلیسی وجود دارد. هم در هند که افراد مختلفی خود را به مثابه برده در اختیار استعمارگران بریتانیایی قرار میدادند و هم در ایران که امثال تقیزاده خود را در همین نقش بازتعریف میکردند. جاییکه در صفحه دوم کتابش (۱۲۸۹) مینویسد «ایران باید ظاهرا و باطنا و جسما و روحا فرنگی مآب شود و بس». همانطور که طرف استعمار دوباره بازگشته، طرف مستعمرهزده، خودباخته و وطن فروش هم با همان عریانی بازگشته است.
این یک تیپ شخصیتی است که دوباره با ماچادو در ونزوئلا و پهلوی در ایران تکرار میشود. شخصیتی که هیچ ریشهای ندارد و خود را یکسره در اختیار طرف غارتگر قرار میدهد تا شاید تهماندهای از منافع به تاراج برده شده به او برسد. شخصیتی که نه عزت نفس دارد و نه آن را فهم میکند. شخصیتی که با زور دشمن در عرصه رسانه و ثروت شناخته شده و از خود چیزی نداشته تا معروف شود. شخصیتی کاملا گوش به فرمان که در مسیر طرح کلی استعمار پیر اما بازگشته اقدام میکند و از ترس کنار گذاشته شدن، حتی در یک موضوع هم با رئیس خود بحث نمیکند.
عجیبتر از این تیپ شخصیتی، گروه طرفدار آن است. گروهی که حتی از مواهب تهمانده استعمار هم بیبهره است اما در فانتزیهای ساخته شده و ذهنی زیست میکند. بغض او از وضعیت کنونی، ذهنش را فاسد کرده تا بفهمد در طرف مقابل چیزی جز یک سراب دروغین وجود ندارد. حتی در مقابل آن دشمنی که هفت ماه پیش به این کشور حمله کرد و بیش از هزار و پانصد ایرانی را کشت، سرتعظیم فرود میآورد و به او امید میبندد. با او به صورت مستقیم یا غیرمستقیم همکاری میکند و در اغتشاشات شرکت فعالانه دارد. دارایی کشورش را میسوزاند تا شاید از دل آن بهشتی غربی به دست ابلیس درآید. این یک تیپ شخصیتی عجیب است. باید اینها را بیشتر شناخت و فهم کرد که سیر رسیدن آنان به چنین نقطهای چه بوده؟ کدام عملیات رسانهای باعث شده تا هرگونه تعقلی در آنان بمیرد؟ کدام زمینه اجتماعی و رخدادهایی آنها را به این شکل از خود، کشور خود و مردم خود متنفر ساخته است؟ حتما نواقصی در اینجا وجود داشته که چنین شخصیتی در آن به وجود آمده. برطرف کردن این نواقص برای جلوگیری از تولید چنین شخصیتهایی از وظایف نظام حکمرانی برای نسلهای بعدی است. ضربات امثال تقیزاده به منافع ملی در تاریخ این کشور ثبت شده، باید از تکرار تاریخ در به وجود آمدن اینگونه شخصیتها تا جای ممکن جلوگیری کرد.