پیام ویژه - شرق / متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
علایی: مذاکرات قبل از جنگ ۱۲روزه، عملیات فریب راهبردی بود
بازار ![]()
عبدالرحمن فتح الهی| در آستانه نخستین سالگرد جنگ ۱۲روزه، بازخوانی آن رویارویی دیگر صرفا رجوع به یک رخداد تاریخی نیست، بلکه تلاشی برای فهم وضعیتی است که ایران و منطقه همچنان در دل آن به سر میبرند. برای دستیابی به درکی دقیقتر از ابعاد نظامی، امنیتی و اطلاعاتی جنگ ۱۲روزه و یافتن جوابهایی روشنتر برای این سؤالات و دیگر ابهامات مرتبط با آن، به سراغ دکتر حسین علایی رفتهایم؛ از فرماندهان باسابقه دفاع مقدس و نخستین فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که سالها در حوزههای راهبردی، نظامی و امنیتی به مطالعه و تحلیل مسائل دفاعی کشور پرداخته است. در این گفتوگو تلاش کردهایم با بهرهگیری از نگاه تحلیلی و تجربه میدانی او، رخدادهای جنگ ۱۲روزه بهعنوان دومین جنگ تحمیلی بر ایران، نحوه آغاز آن، ابعاد اطلاعاتی و عملیاتی درگیری، کیفیت بازدارندگی طرفین و پیامدهای راهبردی آن برای ایران و منطقه را زیر ذرهبین قرار دهیم. حاصل این گپوگفت، روایتی تحلیلی از یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین رخدادهای امنیتی پس از انقلاب است که در ادامه از نظر میگذرانید.
جناب علایی، بدون تردید واکاوی ابعاد و زوایای مختلف جنگ ۱۲روزه مستلزم بررسی پیوستار رخدادهای پیش و پس از آن است و نمیتوان این جنگ را بهصورت منفک تحلیل کرد. بااینحال، در مقام نخستین سؤال باید پرسید که آیا جمهوری اسلامی ایران از منظر نظامی، اطلاعاتی و امنیتی در جنگ ۱۲روزه دچار «غافلگیری» شد؟ این سؤال از آن جهت اهمیت دارد که مقامات ایرانی بارها تأکید کردهاند حمله در شرایطی صورت گرفت که تهران خود را در آستانه دور ششم مذاکرات با واشینگتن میدید.
گرچه ترامپ قبل از جنگ بهطور مرتب ایران را تهدید به بمباران میکرد، ولی میتوان گفت انجام پنج دور مذاکره آمریکا با ایران و تعیین زمان مذاکره دور ششم، موجب یک نوع خوشبینی در محافل سیاسی مبنی بر فاصلهگرفتن از جنگ شده بود. اما در هر صورت میتوان گفت که از نظر عملی، ایران در جنگ ۱۲روزه دچار غافلگیری شد و وزارت امور خارجه از احتمال آغاز جنگ هیچگونه ابراز نگرانی نکرد. از طرفی بسیاری از فرماندهانی که در اولین لحظات حمله اسرائیل به ایران ترور شدند، در پناهگاهها و سنگرهای امن به سر نمیبردند که بیانگر عدم تصور از شروع جنگ فوری و آن هم در حمله به مراکز غیرنظامی بوده است. باید توجه داشت که شروع حمله اسرائیل به ایران در بامداد روز جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ با بمباران و پرتاب موشک به اماکن مسکونی و خانههای تعدادی از فرماندهان ارزشمند سپاه پاسداران انقلاب اسلامی صورت گرفت؛ بهطوری که برخی از آنان به همراه خانوادههایشان به شهادت رسیدند. البته در لحظه شروع جنگ اسرائیل با ایران، برخی از فرماندهان عالی نیروهای مسلح ازجمله فرمانده کل سپاه پاسداران و فرمانده هوافضا در دفاتر خود مشغول فعالیت بودند که هدف بمباران قرار گرفتند. این وضعیت نشان میدهد که آنها از احتمال جنگ مطلع بودهاند، ولی نمیتوان گفت که آنها خود را جزء اولین اهداف اسرائیل در جنگ تلقی میکردند؛ زیرا اگر چنین تلقیای وجود داشت، باید در اتاقهای عملیات زیرزمینی، جهت هدایت عملیات دفاعی مستقر میشدند. حتی گفته میشود فرمانده کل سپاه (حسین سلامی) حدود یک ساعت قبل از شروع جنگ در تماسی با رئیس سازمان صداوسیما، وی را از احتمال وقوع جنگ مطلع کرده است.
گفتید وزارت امور خارجه از احتمال آغاز جنگ هیچگونه ابراز نگرانی نکرد. آیا آنگونه که برخی تحلیلها مطرح میکنند، روند طیشده مذاکرات و رویکردی که تهران در این گفتوگوها در پیش گرفته بود، در شکلگیری جنگ ۱۲روزه نقش تعیینکننده داشت یا آنکه تصمیم برای اجرای چنین حملهای از مدتها پیش اتخاذ شده بود؟ به هر حال شماری از ناظران معتقدند جمهوری اسلامی عملا راهبرد «مذاکره فرسایشی» یا «مذاکره برای مذاکره» را در دستور کار قرار داده بود و همین مسئله فرصت و بهانه لازم را برای نقشآفرینی مخرب اسرائیل و کلیدخوردن جنگ ۱۲روزه فراهم کرد.
تصمیم به جنگ با ایران بهعنوان یکی از گزینههای ضروری از حدود ۳۰ سال قبل از جنگ ۱۲روزه از سوی اسرائیل اتخاذ شده بود. بر همین اساس، اسرائیل زمینهها و تمهیدات لازم را طی سالهای متمادی به وجود آورده بود و از نظر اطلاعاتی و عملیاتی خود را برای انجام یک جنگ تمامعیار با جمهوری اسلامی ایران آماده کرده بود. اما با روی کار آمدن ترامپ، اسرائیل با یک فرصت طلایی جهت برنامهریزی برای آغاز جنگ با ایران مواجه شد و نتانیاهو بههیچوجه نمیخواست این فرصت مغتنم و ارزشمند را از دست بدهد. از طرفی به نظر میرسد هدف آمریکا از مذاکره با ایران نه نیل به یک توافق منصفانه، بلکه وادارکردن ایران به تعطیلکردن تأسیسات غنیسازی بود. بر همین اساس ترامپ حرف از مذاکره برای نیل به تفاهم با ایران نمیزد، بلکه او عبارت «یا توافق یا بمباران» را تکرار میکرد. اسرائیل هم که همیشه نگران تفاهم آمریکا با ایران بود، ترامپ را تشویق به اصرار برای تسلیم بدون قید و شرط ایران میکرد. بنابراین عملا راهبرد آمریکا و اسرائیل بر سازماندهی فضای مذاکرات حاکم بود و آنها به دنبال برداشتن گامهایی به منظور آمادهکردن افکار عمومی برای حمله به ایران بودند. اما راهبرد جمهوری اسلامی ایران در مذاکرات این بود که ضمن اجتناب از جنگ، حق برخورداری از دانش و صنعت هستهای صلحآمیز را برای ایران حفظ کرده و در عین حال نگرانی از تلاش برای ساخت سلاح هستهای را برطرف کند. بنابراین میتوان گفت روحیات و راهبرد ترامپ و نتانیاهو که حل مسائل جهانی و منطقهای از طریق زور است، باعث بروز جنگ شد.
از منظر دیپلماتیک، تا چه اندازه میتوان صدور قطعنامه ۲۲ خرداد ۱۴۰۴ شورای حکام و ادعاهای مطرحشده در آن را عاملی تحریککننده و تأثیرگذار در روند تحولات دانست؟ بهویژه آنکه تنها یک روز پیش از آغاز حملات اسرائیل، آژانس بینالمللی انرژی اتمی برای نخستین بار در دو دهه گذشته ایران را به عدم پایبندی به تعهدات هستهای متهم کرد و در مقابل، تهران نیز اعلام کرد تأسیسات جدید غنیسازی هستهای خود بهعنوان سومین سایت غنیسازی را تحت نظارت آژانس راهاندازی خواهد کرد.
در سالهای اخیر سازمان بینالمللی انرژی اتمی همواره بهعنوان یکی از ابزارهای مهم آمریکا و اروپا جهت تحقق اهداف آنها در حوزه صنعت هستهای عمل کرده است.
در واقع صدور این قطعنامه اقدامی جهت توجیه جنگ اسرائیل و آمریکا با ایران بود. در حقیقت صدور این قطعنامه که توسط آمریکا و اسرائیل طراحی شده بود، بهعنوان مقدمه آغاز جنگ ارزیابی شده است که متأسفانه گروسی، مدیرکل آژانس، آن را تقدیم جنگطلبان کرد.
در سطحی عمیقتر و فراتر از تحولات مقطعی، آیا میتوان استدلال کرد که رخداد هفتم اکتبر و عملیات طوفانالاقصی، عملا معادلات ژئوپلیتیکی منطقه را بهگونهای بازطراحی و ریلگذاری کرد که وقوع جنگ ۱۲روزه به مرحلهای اجتنابناپذیر رسید؟
اسرائیل پس از مواجهشدن با عملیات طوفانالاقصی سعی کرد تا با حمایت آمریکا و اروپا آن را تبدیل به یک فرصت طلایی جهت از بین بردن حماس و حزبالله و دورکردن تهدیدات از پیرامون خود کند. نتانیاهو ظرف دو سال غزه را نابود کرد و صدها هزار نفر از کودکان، زنان و مردان فلسطینی را کشت و همه ساکنان آن را آواره کرد و آنها را در تنگنای آب و غذا نگه داشت و جهنم را در برابر منظر جهانی در نوار غزه برپا کرد. سپس با برنامهریزیهای انجامشده، دولت دمشق سقوط کرد و اسرائیل دست برتر را در سوریه پیدا کرد. اسرائیل قدرت نظامی سوریه را منهدم کرد و بخشی از سرزمینهای این کشور علاوه بر جولان را نیز اشغال کرد. بعد به دنبال لبنان رفت و دبیرکل حزبالله و بسیاری از اعضای آن را ترور کرد و هزاران نفر از مردم و اعضای حزبالله را شهید و زخمی کرد. اسرائیل حدود یکونیم میلیون نفر از ساکنان لبنان بهویژه شیعیان را آواره کرد و اراضی جنوبی لبنان را نیز اشغال کرد و حملات روزانه خود به آن کشور را ادامه داد. در چنین وضعیتی به دنبال ایران آمد و با کمک ترامپ جنگ گسترده اسرائیل و آمریکا با ایران را انجام داد تا خیالش از تجاوزگری راحت شود. البته همچنان که گفته شد، برنامه اسرائیل برای جنگ با ایران از سالها قبل از طوفانالاقصی برنامهریزی شده بود، ولی اسرائیل با حمایت بیدریغ آمریکا توانست آن را در خرداد سال ۱۴۰۴ به مرحله اجرا درآورد که هنوز نیز ادامه دارد.
در این بین گفته میشد ایالات متحده پیش از حمله اسرائیل به ایران در حال اجرای یک عملیات فریب راهبردی برای ایران بود؛ به این معنا که واشینگتن در ظاهر بر استمرار مذاکرات هستهای تأکید میکرد، اما در پشت پرده از برنامهریزی اسرائیل برای حمله آگاه بود. از منظر نظامی، اطلاعاتی و امنیتی، این خط تحلیلی تا چه اندازه با واقعیتهای میدانی و اسناد موجود همخوانی دارد؟
اسرائیل و آمریکا همواره علیه ایران متحد و هماهنگ بودهاند. اسرائیل هیچ جنگی را بدون هماهنگی و اخذ مجوز از آمریکا شروع نکرده است. ترامپ و نتانیاهو معمولا با هم در حوزههای سیاسی، تبلیغاتی، اطلاعاتی، عملیاتی و نظامی تقسیم کار میکنند. معمولا آمریکا غیر از نشاندادن چهره خشن نظامی خود، سعی میکند با بهرهگیری از دیپلماسی، چهره مناسبی از خویش را در افکار عمومی نشان دهد، در حالی که چهره جنگطلبی و جنایتکاری اسرائیل همیشه نمایانتر است. پیش از جنگ ۱۲روزه نیز آمریکا سعی کرد با انجام چند دور مذاکره، امید به حل مسائل آمریکا با ایران از طریق دیپلماسی را افزایش دهد. این در حالی بود که اسرائیل و آمریکا همزمان خود را برای جنگ با ایران آماده میکردند. اطلاعاتی هم که در جریان جنگ ۱۲روزه و بعد از آن از سوی آمریکا و رژیم صهیونیستی منتشر شد، بیانگر طراحی آمریکا و اسرائیل جهت استفاده از مذاکرات بهعنوان یک عملیات فریب راهبردی بوده است.
در پرتو آنچه در جنگ ۱۲روزه رخ داد، این پرسش بیش از پیش برجسته شده است که ایالات متحده برخلاف جنگ ۴۰روزه، در مراحل اولیه وارد یک رویارویی مستقیم نشد و عمدتا در قالب پشتیبانی پدافندی و سپس اجرای عملیات «چکش نیمهشب» ایفای نقش کرد. این تفاوت سطح مداخله را چگونه باید تحلیل کرد و چه عواملی در تعیین این الگوی رفتار نظامی آمریکا در قبال ایران مؤثر بودند؟
تصور آمریکا بر این بود که قدرت و توان نظامی اسرائیل برای تهاجم و جنگ با ایران کافی است و نیازی به مداخله مستقیم ارتش آمریکا در جنگ با ایران وجود ندارد. البته آمریکا در خنثیسازی واکنش موشکی و پهپادی ایران علیه اسرائیل نقش اول را بازی میکرد و تمامی توان پدافندی آمریکا در اختیار اسرائیل بود. حتی فرماندهی پدافند از اسرائیل بر عهده سنتکام قرار داشت. اما پس از گذشت ۱۰ روز از جنگ، مشخص شد اسرائیل در تحقق اهداف خود ناکام مانده است؛ هم نظام جمهوری اسلامی برپاست، هم توان نظامی ایران قدرت پاسخگویی به حملات اسرائیل را دارد، هم اسرائیل و آمریکا نمیتوانند جلوی اصابت تمامی موشکهای ایران به سرزمینهای اشغالی را بگیرند، هم بسیاری از تأسیسات هستهای زیرزمینی ایران آسیب ندیدهاند، هم اسرائیل از مزدورانی که چشم به حضور آنها در خیابانها داشت، ناامید شده بود و هم کشتار در زندان اوین آبرویی برای اسرائیل باقی نگذاشته بود. از طرفی بسیاری از مردم جهان از حجم جنایات اسرائیل در ایران وحشتزده شده بودند. بنابراین آمریکا به این نتیجه رسید که با بهرهگیری از بمبافکنهای B2، سنگینترین حملات تاریخی را به تأسیسات هستهای فردو و نطنز انجام دهد تا بتواند هدف جنگ را به انهدام تأسیسات هستهای ایران تقلیل دهد و به دنبال نیل به اهدافش از طریق آتشبس و میز مذاکرات باشد.
اگر جنگ ۴۰روزه را نیز در چارچوب این بحث مدنظر و ملاک قرار دهیم، از منظر علم و نظریههای نظامی، آیا اساسا جنگ ۱۲روزه را باید یک «جنگ» تلقی کرد یا آنگونه که برخی ناظران و کارشناسان معتقدند، این رخداد بیشتر در قالب یک معنای کلاسیک «تکِ عملیاتی» تعریف میشود که هدف اصلی آن حذف طیفی مشخص از فرماندهان، تصمیمگیران و ظرفیتهای نظامی کشور، انهدام مراکز موشکی، هستهای و سامانههای پدافندی ایران و همچنین شناسایی مناطق نظامی و هستهای بود؟
حملات ۱۲روزه اسرائیل و آمریکا به ایران مشخصات یک جنگ تمامعیار را در خود دارد. از روشهای کاملا کلاسیک برای انجام جنگ استفاده شد؛ یعنی تمام سیستم پدافندی ایران در لحظات اولیه جنگ هدف قرار گرفتند، اکثر فرماندهان عالی و میدانی ایران ترور شدند، به اکثر پایگاههای موشکی و پهپادی و پایگاههای هوایی ایران حمله شد و تمامی مراکز هستهای مرتبط با غنیسازی ایران هدف بمباران قرار گرفتند. در جریان جنگ بسیاری از صنایع نظامی و هستهای ایران هدف تهاجمها و بمبارانهای شبانهروزی اسرائیل بودند. البته به نیروی دریایی ایران حمله نشد و جنگ در خلیج فارس هم در دستور کار آمریکا و اسرائیل قرار نداشت. به همین دلیل تنگه هرمز باز بود و تردد کشتیها از آن در جریان بود. به هر حال جنگ ۱۲روزه، جنگی با اهداف مشخص و در محدوده معینی بود که با تمام توان نظامی اسرائیل و با حمایت اطلاعاتی، تسلیحاتی، پدافندی و دیپلماتیک آمریکا و نیز شرکت محدود تهاجمی ارتش آمریکا انجام شد و خسارات فراوانی به بار آورد.
پس از پایان جنگ ۱۲روزه، برخی کارشناسان بر این باور بودند که تهران دستکم در حوزه «موازنه تهدید» و «موازنه وحشت» موفق شد معادلات را تا حدی به سود خود تغییر دهد. اگر این گزاره را به واقعیت نزدیک بدانیم، پس وقوع جنگ ۴۰روزه را چگونه باید توضیح داد؟ آیا این دو برداشت با یکدیگر در تعارض قرار دارند یا آنکه باید آنها را در امتداد و تکمیل یکدیگر تحلیل کرد؟
در جنگ ۱۲روزه برای آمریکا و اسرائیل مشخص شد جمهوری اسلامی ایران پایدارتر از آن چیزی است که آنها تصور میکردهاند. بنابراین آمریکا و اسرائیل به این نتیجه رسیدند که با تداوم جنگ به اهدافشان نمیرسند؛ در نتیجه به دنبال نقشه دیگری (Plan B) رفتند تا بهگونهای دیگر ایران را از پای درآورند.
جنگ ۱۲روزه، بنا بر آنچه در ادبیات نظامی و امنیتی پس از آن مطرح شد، ظاهرا زمینهساز شکلگیری یا برجستهشدن نوعی ساختار جدید فرماندهی و کنترل در دکترین دفاعی جمهوری اسلامی ایران شد؛ ساختاری که در جریان جنگ ۴۰روزه با عنوان «فرماندهی موزاییکی» از آن یاد شد. آیا چنین الگویی پیش از آن، مثلا در هشت سال دفاع مقدس هم در ساختار نظامی ایران وجود داشت و صرفا در این جنگ آشکار شد یا آنکه جنگ ۱۲روزه عملا موجب تعریف، تکامل و نهادینهشدن این الگوی فرماندهی شد؟
اصولا ماهیت، اهداف و ظرفیتهای نظامی به کار رفته در این دو جنگ و نیز در جنگ هشتساله با هم متفاوت بودند. در جنگ ۴۰روزه میداندار اصلی جنگ، آمریکا بود که از توان قدرت هوایی، دریایی و موشکی خود علیه ایران استفاده کرد. در حالی که در جنگ ۱۲روزه نوک پیکان جنگ، اسرائیل بود. در جنگ هشتساله صدام با ایران، تمرکز جنگ در جبهههای زمینی و در خطوط مرزی بود. در حالی که در این دو جنگ، تمرکز جنگ در تهران و شهرهای بزرگ و متکی بر جنگهای هوایی و موشکی و پهپادی بود. فرماندهی موزاییکی برای متکینبودن فرماندهان میدانی به سلسلهمراتب هرمی در صورت قطعشدن ارتباطات و نیز برای مقابله با نیروهای هوابرد و هلیبرن طراحی شدهاند که میتوانند با استفاده از تجربیات دو جنگ اخیر بهینه و تکمیل شوند.
یکی از تلخترین و در عین حال تأملبرانگیزترین ابعاد جنگ ۱۲روزه و سپس جنگ ۴۰روزه، مسئله برتری هوایی و تسلط عملیاتی آمریکا و اسرائیل بر آسمان کشور بود؛ بهگونهای که در اکثر موارد، زمان و مکان حملات توسط اسرائیل از پیش تعیین و اعلام میشد و حتی هشدارهای تخلیه یا خروج غیرنظامیان نیز صادر میشد. آیا این وضعیت را باید نشانهای از ضعف ساختاری در نیروی هوایی، پدافند هوایی، سامانههای هشدار زودهنگام، شبکه فرماندهی و کنترل و توان کشف و رهگیری کشور دانست یا آنکه عوامل دیگری در شکلگیری این وضعیت نقشآفرین بودهاند؟ مهمتر آنکه جنگ ۱۲روزه و جنگ ۴۰روزه چه تصویری از نقاط ضعف و قوت واقعی قدرت هوایی ایران در اختیار ما قرار میدهند؟
طبیعی است که ایران و آمریکا دو قدرت ناهمتراز در حوزه نظامی هستند. بودجه نظامی سالانه آمریکا حداقل صد برابر ایران است. اسرائیل هم که جزئی از پیکره آمریکاست. اما در عین حالی که آمریکا مدعی است تمامی توان هوایی و قدرت پدافند هوایی و راداری ایران را منهدم کرده، ولی قبول دارد که ۳۹ فروند هواپیمای نظامی آن ازجمله جنگندههای F35 ،F15 ،F18 و هواپیماهای سوخترسان و C130 در جریان جنگ منهدم شده یا آسیب دیدهاند. بنابراین مشخص است که ایران توانسته تاکتیکها و شیوههایی را برای مقابله با نیروی هوایی دشمن پیدا کند. به هر حال موازنه قوا در ترکیبی از توان موشکی، قدرت هوایی و پدافند هوایی، توان سایبری و قدرت پهپادی و قدرت ژئوپلیتیکی و نیز تمرکز بر ضعفهای دشمن برقرار میشود. همین حالا تنگه هرمز مهمترین قدرت ژئوپلیتیکی ایران است که نقش مهمی در موازنه تهدید برقرار کرده است.
بسیاری از تحلیلها بر نقش جنگندهها، موشکها و سامانههای پدافندی متمرکز بودهاند، اما آیا مهمترین میدان نبرد در جنگ ۱۲روزه اساسا نه آسمان، بلکه عرصه اطلاعات، نفوذ، جنگ سایبری و عملیات شناختی بود؟ اگر چنین است، سهم هر یک از این مؤلفهها در موفقیت یا ناکامی طرفین چگونه قابل سنجش است؟
مهمترین نقش را در جنگ ۱۲روزه قدرت اطلاعاتی و جنگ اطلاعاتی طرفین داشته است. این جنگ نشان داد دستگاههای اطلاعاتی ایران نیاز به فهم جدیدی از توان و ظرفیت و تسلط اطلاعاتی دشمن دارند. بر این اساس، آنها همگی باید در ساختار و مأموریتهای سازمانی خود به صورت ریشهای بازنگری و خود را بازسازی کنند. دستگاههای اطلاعاتی ایران باید با تفکیک وظایف مشخص، تمرکز خود را بر مقابله با نظام جاسوسی رژیم صهیونیستی و آمریکا بگذارند. به هر حال هر دو جنگ ۱۲روزه و ۴۰روزه نشان دادند که ایران دچار غافلگیری اطلاعاتی شده است و دستگاههای امنیتی نتوانستهاند بهموقع رهبری و فرماندهان عزیز را از خطر حمله به دفاتر و اماکن محل استقرارشان آگاه کنند و با تدابیر مناسب آسیبپذیری آنها را کاهش دهند. جنگ سایبری نیز نقش مهمی را در هر دو جنگ ایفا کرده است. حملات سایبری اسرائیل به زیرساختهای فناوری در بانکهای سپه و پ=سارگاد در جنگ ۱۲روزه، نشان داد که ساختار پدافند غیرعامل ایران پاسخگوی نیازهای دستگاههای مختلف برای خنثیسازی جنگ سایبری دشمن نیست. بنابراین باید در تشکیلات پدافند غیرعامل نیز بازنگری صورت گیرد.
در ادبیات راهبردی گفته میشود هر جنگی آزمونی برای اعتبار بازدارندگی طرفین است. جنگ ۱۲روزه چه تأثیری بر اعتبار بازدارندگی ایران، اسرائیل و حتی آمریکا در سطح منطقهای و فرامنطقهای گذاشت؟ آیا این جنگ موجب تقویت بازدارندگی شد یا برعکس، آسیبپذیریهای جدیدی را آشکار کرد؟
جنگهای ۱۲روزه و ۴۰روزه نقاط قوت و ضعف توان بازدارندگی ایران، اسرائیل و آمریکا را بهخوبی نشان داد. این جنگها نشان داد که ظرفیت بازدارندگی ایران بر سه مؤلفه اصلی استوار است:
۱. مخالفت آحاد مختلف مردم از دخالت بیگانگان در تعیین سرنوشت آنها و حمایت آنها از یکپارچگی و حفظ تمامیت ارضی ایران
۲. برخورداری از نیروهای مسلح متکی بر ظرفیتهای ملی و بهرهگیری از شیوههای جنگ نامتقارن
۳. ظرفیت عظیم ژئوپلیتیک ایران، بهویژه در خلیج فارس و تنگه هرمز که در ناتوانسازی قدرت عظیم نظامی دشمن نقش بیبدیلی ایفا میکند.
از طرفی این دو جنگ نشان داد که پایگاههای آمریکا در منطقه بسیار آسیبپذیر هستند و وابستگی امنیتی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس به آمریکا و اسرائیل موجب پایینآمدن ضریب امنیتی خاورمیانه شده است. همچنین مشخص شد که اسرائیل بدون آمریکا مفهومی ندارد و اگر آمریکا بخواهد آرامش و صلح در منطقه برقرار شود، نباید آن را از دریچه امنیت اسرائیل ببیند؛ زیرا موجب توسعه ناامنی در جهان میشود.
اگر هدف اصلی از آغاز جنگ، تغییر رفتار راهبردی جمهوری اسلامی ایران در حوزه هستهای، منطقهای یا موشکی بود، آیا شواهد یک سال پس از جنگ نشان میدهد که این هدف محقق شده است؟ یا آنکه نتایج به سمت عکس اهداف اولیه حرکت کردهاند؟
افکار عمومی منطقه و ایران بر این باور است که آمریکا و اسرائیل در تحقق اهدافشان در این دو جنگ ناکام ماندهاند. از سوی دیگر آنها با بمباران مدرسه میناب و ورزشگاه لامرد، چهره جنایتکار خود را تا ابد در اذهان مردم ایران و افکار عمومی جهان ثبت کردند. در عین حال چهره پرافتخاری از مردم ایران در اذهان انسانهای صلحطلب به نمایش گذاشته شد. از سوی دیگر این دو جنگ نشان داد که ایران بایستی توان موشکی، پهپادی و قدرت اقتصادی خود را افزایش دهد و پیوند منطقهای خود را با کشورهای مختلف گسترش دهد تا توان بازدارندگی آن افزایش یابد. از طرفی آمریکا و اسرائیل هم متوجه شدند که بهرهگیری از جنگ، پرخسارتترین اقدام برای نیل به اهداف شیطان بزرگ و غده سرطانی منطقه است.
یکی از مباحث کمتر بررسیشده، مسئله «تابآوری ساختار حکمرانی در شرایط شوک نظامی» است. جنگ ۱۲روزه چه تصویری از میزان آمادگی نهادهای سیاسی، نظامی، امنیتی و اجرائی کشور برای مدیریت بحرانهای ناگهانی و جنگهای پرشتاب قرن بیستویکمی ارائه کرد؟
در جریان جنگ ۱۲روزه، ظرفیت بالای دولت در کمک به تابآوری مردم مشخص شد. علیرغم آنکه حدود ۱۰ میلیون نفر از مردم ایران فقط به استانهای شمالی سفر کردند، ولی هیچگونه مشکلی در تأمین آذوقه و مایحتاج و سوخت آنها به وجود نیامد؛ نهتنها برای بنزین هیچگونه صفی تشکیل نشد، بلکه قیمت سوخت هم بدون تغییر باقی ماند و ساختار دولت، توانایی خود را برای تدارک مردم در شرایط بحرانی جنگ نشان داد. از سوی دیگر همدلی و همراهی مردم با یکدیگر بیشتر شد و اعتماد به دولت افزایش یافت و ضریب همبستگی ملی بالا رفت و بر سرمایه اجتماعی حاکمیت افزوده شد.
با توجه به اینکه در جنگ ۱۲روزه و سپس جنگ ۴۰ روزه شاهد نقشآفرینی همزمان قدرت سخت، قدرت اطلاعاتی، جنگ سایبری، عملیات روانی و نبرد رسانهای بودیم، آیا اساسا الگوی جنگهای آینده علیه ایران را باید در قالب «جنگ ترکیبی چندلایه» تعریف کرد؟ اگر پاسخ مثبت است، کدام بخش از ساختار دفاعی و امنیتی کشور بیش از دیگر بخشها نیازمند بازنگری و نوسازی است؟
همه ساختارها و حتی مأموریتهای بخشهای دفاعی، نظامی، اطلاعاتی، امنیتی و حتی صنعتی کشور متناسب با تغییر ماهیت، کیفیت و کمیت تهدیدات، نیازمند تغییر، بازنگری، بازسازی و بهروزرسانی هستند. باید تکیه حاکمیت بر ظرفیت و قدرت ملی و استعدادهای آحاد مختلف مردم افزایش یابد و شیوههای نادرستی که باعث واگرایی در جامعه میشدند، کنار گذاشته شوند تا مردم همچون دوران پیروزی انقلاب اسلامی و در دوره زمامداری امام خمینی، خود را صاحب کشور و مملکت بدانند و به سرنوشت ایران حساس باشند و همه اقشار برای سربلندی و عزت ایران تلاش کنند.
برای پرسش آخر، اخیرا در مصاحبهای عنوان کردهاید که پیش از جنگ ۴۰روزه به علی شمخانی هشدار داده بودید کشور در آستانه یک درگیری نظامی قرار دارد و حتی احتمال ترور مقامات ارشد و رهبر انقلاب را نیز مطرح کرده بودید که با واکنش خود شمخانی، آن هم در مقام دبیر شورای دفاع مواجه شد. این اظهارات از یک سو نشان میدهد که بخشی از تهدیدات از پیش قابل تشخیص بودهاند و از سوی دیگر این پرسش را ایجاد میکند که فاصله میان «دانستن تهدید» و «آمادهشدن برای تهدید» دقیقا در کجای ساختار سیاسی، امنیتی و نظامی کشور شکل گرفته است؟ آیا جنگهای ۱۲روزه و ۴۰ روزه را باید محصول شکست اطلاعاتی دانست یا شکست در تصمیمگیری و اقدام بهموقع؟
شهید دریاسالار علی شمخانی و بسیاری از فرماندهان شهید، وقوع جنگ را با توجه به روحیات ترامپ و کینههای نتانیاهو و برنامههای آمریکا و اسرائیل قطعی میدانستند و توان خود را نیز برای مقابله کشور با تهدیدات متصور
آماده کرده و به کار گرفته بودند. اما به نظر میرسد که سیستم دریافت اطلاعات بهموقع دچار اشکال اساسی است. از آنجا که عمده تصمیمگیریها متکی بر کسب اطلاعات بهموقع و دریافت اطلاعات صحیح است، بنابراین اخلال در این حوزه موجب دیر تصمیمگرفتن یا بهموقع تصمیمنگرفتن میشود.