يکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
فرهنگی و اجتماعی

فراموش شدگان میناب

فراموش شدگان میناب
پیام ویژه - خراسان /در سفر به میناب، به سراغ بازماندگان مدرسه شجره طیبه رفتیم که بخش کمتر شنیده شده و شاید فراموش شده جنایت آمریکایی است. ماجرای ۲۸۰ دانش آموز بازمانده، ...
  بزرگنمايي:

پیام ویژه - خراسان /در سفر به میناب، به سراغ بازماندگان مدرسه شجره طیبه رفتیم که بخش کمتر شنیده شده و شاید فراموش شده جنایت آمریکایی است. ماجرای ۲۸۰ دانش آموز بازمانده، روایت ترس ها و اضطراب های ناتمام است... 
۹ اسفند ۱۴۰۴ موشک آمریکایی بر سر مدرسه‎ای در میناب فرود می آید و خون ۱۶۸ دانش آموز، معلم و چند نفر از والدین روی زمین می ریزد. این جنایت با واکنش جهانی همراه شد؛ حتی رسانه های مطرح ایالات متحده درپی ادعای آمریکایی‏ها که این جنایت کار ما نیست، بدون استثنا نوشتند، این حمله با موشک ۱۵۰۰ کیلویی کروز تاماهاوک که در اختیار نیروی دریایی آمریکاست، انجام گرفته است. در واقع، در پی شبهه افکنی های کاخ سفید، رسانه های مطرح جهان اجازه ندادند مو لای درز این جنایت آمریکا برود و خیلی زود، آن را به نام شیطان بزرگ، تثبیت کردند. 
آن روز، ۱۲۰ دانش آموز مقطع ابتدایی یعنی کودکان ۶ تا ۱۱ ساله در آتش جنایت وحشیانه آمریکا سوختند و بدن‎هایشان تکه تکه شد؛ اما این مدرسه ۴۰۳ دانش آموز داشته، یعنی ۲۸۳ نفر دیگر در جریان این حادثه جان سالم به در بردند؛ تعدادی زودتر از مدرسه خارج شدند، تعدادی مقابل ورودی مدرسه در انتظار سرویس و خانواده هایشان بودند و شماری دیگر نیز دچار مجروحیت های کم و زیاد شدند. یعنی این حادثه تلخ، ۲۸۳ بازمانده دارد که در ۱۰۰ روز گذشته آن طور که باید سخنی از آنان به میان نیامده؛ روایت آنان، داستان غم انگیزی است که ما در سفر به میناب، گوشه ای از آن را لمس کردیم.
 ​​​​​​​
کمی جزئی تر با مدرسه آشنا شویم
بازار
برای این که به روایت بازماندگان مدرسه شجره طیبه میناب برسیم، ابتدا خوب است بیشتر با کم و کیف مدرسه و تعداد دانش آموزان و کادر مدرسه آشنا شویم.
تعداد کل دانش آموزان مدرسه: ۴۰۳ نفر
تعداد اعضای کادر مدرسه: ۳۶ نفر
تعداد دانش آموزان شهید: ۱۲۰ نفر
تعداد کادر شهید: ۲۶ نفر
تعداد دانش آموزان شهید دختر: ۴۷ نفر
تعداد دانش آموزان شهید پسر: ۷۳ نفر
وقتی می گوییم ۲۸۳ بازمانده، یعنی چه؟
 با این اعداد و ارقام، یعنی این مدرسه ۲۸۳ دانش آموز بازمانده دارد که چند حالت کلی دارند؛ یا آن روز غایب بودند، یا در حیاط و مقابل در خروجی بودند، یا در ساختمان و محل انفجار بودند که مصدوم شدند و یا در بخش هایی از ساختمان بودند که با محل فرود موشک فاصله داشته است.
بی شک، شرایط دانش آموزان بازمانده، خارج از این چند حالت نیست؛ حالا و به زبان ساده، من و شما خودمان را جای آنان بگذاریم و این سوالات را از خودمان بپرسیم:
۱-اگر جای آنان بودم، صدا و موج انفجار با تن نحیف کودکانه من چه می کرد؟
 ۲-اگر من جای آنان بودم، در زیر آوار چه بلایی بر تن نحیفم می آمد؟
۳-اگر من جای آنان بودم، همکلاسی ها و معلمانم را در یک لحظه از دست می دادم، چه روزگاری می داشتم؟
۴-اگر من جای آنان بودم، در آن لحظه که تکه تکه های بدن دوستان و معلمانم را می دیدم، چه حالی می شدم؟
کودکان ۶تا ۱۲ ساله تاب این غصه را دارند؟
نمی توان این واقعیت را کتمان کرد که پاسخ به این سوالات، حتی برای من و شما که بزرگسال هستیم، دشوار و احتمالا غیرقابل تحمل است؛ پس چگونه می توان انتظار داشت کودکانی ۶ تا ۱۱ ساله غصه و مصیبتی این گونه بزرگ را بتوانند تحمل کنند؟
چگونه می توان شب بدون یادآوری صدای یک انفجار مهیب به بالین رفت؟ چگونه می توان، دوباره پای در مدرسه گذاشت بدون یادآوری لحظات تلخ آن حادثه؟
من و چند بازمانده
من اما در سفر به میناب، تلاش کردم روی دیگری از جنایت آمریکایی مدرسه میناب را جست وجو کنم؛ برای همین علاوه بر خانواده شهدا، به سراغ بازماندگان حادثه یعنی دانش آموزان مدرسه و مادرانشان رفتم و اکنون بخشی از آن چه را دیدم، روایت می کنم:
روایت مادر: پسرم با کوچک ترین صدا می ترسد، مثلا این صدا ممکن است صدای ظرف شستن من در آشپزخانه یا صدای ماشین جمع آوری زباله در کوچه باشد. شب ها نمی خوابد، باید تمام چراغ ها روشن باشد، باید پیشش باشم و...
روایت مادر: وقتی به مدرسه رسیدم، با صحنه های وحشتناکی مواجه شدم؛ تکه تکه های بدن بچه ها در قسمت های مختلف حیاط، سر و صورت های خونین، بچه هایی که از طبقه بالا به پایین پرت شده بودند که از خدا خواستم اگر پسرم زنده است، این صحنه ها را ندیده باشد؛ اما چه بگویم که پسر هفت ساله ام، تمام این صحنه ها را دیده بود، چون او آن موقع جلوی در، منتظر سرویس مدرسه بود...
روایت مادر: پس از این حادثه پسرم تپش قلب شدید پیدا کرده و دکتر قرص قلب برایش تجویز کرد. قبلا فکر می کردم، قرص قلب فقط برای ما آدم بزرگ هاست.
روایت مادر: چند شب قبل، داشتم برای دخترم داستان می خواندم، نمی دانم چرا یک باره زد زیر گریه. هیچ کاری از دستم بر نیامد، نمی دانستم باید چه کار کنم من هم همراهش گریه کردم.
روایت مادر: پسرم شب ها در خواب دندان هایش را روی هم می کشد به طوری که گاهی صدای آن را می شنوم. دکتر گفت، اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، احتمال ریزش دندان ها و جابه جایی فک وجود دارد.
روایت مادر: اخلاق و رفتار دخترم، بعد از حادثه کلا تغییر کرده، نصف همکلاسی ها و معلمش شهید شدند، مدام سراغ دوستانش را می گیرد. امیدوارم بچه های بازمانده بتوانند غصه این تجربه را تحمل کنند، چون بعید می دانم فراموش کنند...
و صدها روایت دیگر
با تمام وجود می دانم که زبان این گزارش و گزارش هایی از این دست، در برابر غصه و رنج بازماندگان حادثه، قاصر است. من به عنوان یک خبرنگار، چگونه می توانم اضطراب و استرس های مدام کودکی هفت ساله را بنویسم که با کوچک ترین صدا، به مادرش می گوید، «مامان دوباره مدرسه رو زدن...» و چگونه می توانم خودزنی پسرک هشت ساله ای را بنویسم که پایش را طوری به دیوار کوبیده که انگشتان پایش خرد شده است....
اما می توانم بنویسم که «بازماندگان مدرسه میناب را فراموش نکنیم» و می توانم از مسئولان آستان مقدس حضرت رضا(ع) به سهم اندک خودم، قدردان باشم که با راه اندازی مرکز مشاوره مهر رضوی در میناب، تلاش کردند دانش آموزان بازمانده را با تراپی و مشاوره در مسیر درمان و بازگشت به زندگی عادی قرار دهند.


نظرات شما