پیام ویژه - رکنا / مادر سالها جنگید تا دخترش را در آغوش بگیرد و سرنوشتش را تغییر دهد، اما یگانه حسینزایی در 17 سالگی قربانی سرنوشتی تلخ شد؛ سرنوشتی که حالا مادر را با انبوهی از پرسشهای بیپاسخ تنها گذاشته است.
یگانه حسینزایی، دختر 17 سالهای که در کودکی پدرش را از دست داد، در حالی به دست همسرش به قتل رسید که به گفته مادرش، از 10 سالگی برای ازدواج با پسرعمویش در نظر گرفته شده بود. مادر یگانه میگوید بارها برای جلوگیری از ازدواج زودهنگام دخترش به مراجع مختلف مراجعه کرد، اما نتوانست مانع این اتفاق شود. او حالا از روزهای محرومیت از دیدن دخترش، تلاش برای حفظ ارتباط با او پس از ازدواج و آخرین دیدارشان میگوید؛ دیداری که هیچوقت تصور نمیکرد آخرین دیدار مادر و دختر باشد.
فوت یگانه حسینزایی در 17 سالگی، پرسشهای زیادی درباره زندگی کوتاه و سرنوشت تلخ او به وجود آورده است؛ دختری که به گفته مادرش، از سالهای کودکی با تصمیمهایی روبهرو شد که نقشی در انتخاب آنها نداشت. ازدواج در سن پایین، جدایی از مادر و زندگی مشترکی که ظاهراً یگانه درباره مشکلات آن با خانوادهاش صحبت نمیکرد، بخشهایی از روایت مادر او از زندگی این دختر نوجوان است.
مادر یگانه در گفتوگو با خبرنگار ما از روزهایی میگوید که پس از مرگ همسرش، دخترش را از او جدا کردند؛ از مخالفتهایی که برای جلوگیری از ازدواج زودهنگام یگانه انجام داد و از آخرین باری که دخترش را به همسرش سپرد، بیآنکه بداند چند ساعت بعد خبر مرگ او را خواهد شنید.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت مادر یگانه از زندگی دخترش و اتفاقاتی است که به گفته او، پیش و پس از ازدواج این نوجوان رخ داد. جزئیات دقیق حادثه منجر به مرگ یگانه و انگیزه قتل همچنان نیازمند بررسی قضایی است و علت قطعی مرگ نیز، بنا بر گفته مادرش، هنوز بهطور رسمی از سوی پزشکی قانونی اعلام نشده است.
گفتوگو با مادر یگانه حسینزایی
از زندگی یگانه شروع کنیم. دختر شما در چه سنی پدرش را از دست داد و چه اتفاقی افتاد که از شما جدا شد؟
یگانه 3 ساله بود که پدرش را در یک تصادف از دست داد. تا حدود 6 سالگی، اوایل 7 سالگی، پیش خودم زندگی میکرد؛ اما بعد از آن، پدربزرگ پدریاش به دلیل اینکه زنده بود، یگانه را از من گرفت. من برای اینکه دخترم را پیش خودم نگه دارم، به دادگاه، دادستانی و مراجع مختلف مراجعه کردم، اما هر بار به من میگفتند چون جد پدری بچه زنده است، سرپرستی با اوست.
یگانه تنها یادگار پسرشان بود و به همین دلیل هم حاضر نبودند او را از خودشان دور کنند. من حتی اجازه نداشتم بهراحتی با دخترم تلفنی صحبت کنم. گاهی اگر صدایم را میشنید، تا 2 یا 3 روز حالش تغییر میکرد. ارتباط من با یگانه بسیار محدود شده بود و بیشتر از طریق اطرافیانش از او خبر میگرفتم.
یعنی در آن سالها حتی امکان دیدن و صحبت کردن عادی با دخترتان را هم نداشتید؟
نه، شرایط واقعاً سخت بود. من گاهی از طریق اطرافیان یا کسانی که یگانه را میدیدند، عکس و فیلمی از او میگرفتم. مثلاً معلم مهدکودکش برایم عکس و فیلم میفرستاد و من همانها را نگه میداشتم تا بتوانم از حال دخترم باخبر باشم.
آنها فکر میکردند اگر یگانه به من نزدیک شود، میخواهم او را از آنها بگیرم و دیگر اجازه نمیدهم پیششان برگردد. برای همین، حتی ارتباط مادر و دختری ما هم تحت تأثیر این نگرانیها و اختلافها قرار گرفته بود.
چه زمانی متوجه شدید که خانواده پدری یگانه قصد دارند او را به ازدواج پسرعمه اش دربیاورند؟
حدود 9 سالگی یگانه بود که از طریق اطرافیان متوجه شدم او را برای پسرعمه اش نشان کردهاند. آن زمان هنوز عقدی صورت نگرفته بود. من گفتم حالا که چنین تصمیمی گرفتهاید، دستکم اجازه بدهید بچه بزرگ شود؛ 16 یا 17 ساله شود و خودش بفهمد زندگی مشترک یعنی چه.
اما وقتی یگانه حدود 11 سال داشت، دوباره خبر رسید که میخواهند او را عقد کنند. این بار جدیتر اعتراض کردم. به دادستانی و بهزیستی مراجعه کردم و با افراد مختلف تماس گرفتم تا جلوی این ازدواج را بگیرم. میگفتم دختر من هنوز بچه است و نباید در این سن وارد زندگی مشترک شود.
با این حال، به گفته من، یگانه را برای عقد به منطقه دیگری بردند.
بعد از اینکه عقد انجام شد، باز هم برای جلوگیری از ادامه این روند تلاش کردید؟
بله. من بارها اعتراض کردم و میگفتم حالا که عقد انجام شده، دستکم اجازه بدهید چند سال بگذرد و یگانه بزرگتر شود. میخواستم خودش به سنی برسد که بتواند معنای زندگی مشترک و مسئولیتهای آن را درک کند.
حتی مددکار بهزیستی هم با من صحبت کرد و گفت حالا که عقد انجام شده، بهتر است کاری نکنم که دوباره مسئله طلاق پیش بیاید و اجازه بدهم زندگی کند. اما من از همان ابتدا مخالف بودم؛ چون معتقد بودم یگانه هنوز آمادگی چنین زندگیای را ندارد.
یگانه در چه سنی ازدواج کرد و مراسم عروسیاش چه زمانی برگزار شد؟
عقدش در کودکی انجام شده بود و بعداً با گرفتن گواهی رشد در 13 سالگی از دادگاه، عقد او را محضری کردند. تاریخ دقیق عقد را به خاطر ندارم، اما مراسم عروسیاش حدود 29 خرداد سال گذشته 1405 برگزار شد.
من حتی برای مراسم عروسی هم مخالفت کردم. میگفتم این بچه هنوز کوچک است و درکی از زندگی مشترک ندارد. یگانه در سنی بود که باید بازی میکرد، به پارک میرفت و مثل بقیه بچهها زندگی میکرد؛ نه اینکه مسئولیت یک زندگی مشترک را به دوش بکشد.
اما حرفم را گوش نکردند و مراسم برگزار شد. با وجود تمام اختلافهایی که با خانواده پدریاش داشتم، بعد از ازدواج هم دخترم را رها نکردم. بیشتر به او سر میزدم و تلاش میکردم ارتباطمان حفظ شود.
بعد از ازدواج، رابطه شما با یگانه بهتر شد؟
بله، خیلی بیشتر با هم در ارتباط بودیم. من بیشتر به دیدنش میرفتم و او هم پیش من میآمد. گاهی 2 یا 3 روز خانه من میماند و بعد دوباره او را برمیگرداندم.
همسرش هم ظاهراً با رفتوآمدهای ما مخالفتی نشان نمیداد. من از این بابت خوشحال بودم که دستکم بعد از ازدواج، توانستهام ارتباطم را با دخترم حفظ کنم و دیگر مثل سالهای کودکیاش از او دور نباشم.
در این رفتوآمدها، متوجه اختلاف یا رفتار مشکوکی در زندگی یگانه شده بودید؟
خودم چیزی بهطور مستقیم متوجه نشده بودم. هر وقت برای دیدن یگانه میرفتم، گاهی همسرش خانه نبود. به من میگفتند برای کارهای کشاورزی یا کارهای دیگر بیرون رفته است و من هم تصور میکردم مشغول کار است.
یگانه هم چیزی از مشکلات زندگیاش به من نمیگفت. بعد از این اتفاق، بعضی از عمهها و دخترعموهایش و حتی دوستانش به من گفتند که با همسرش اختلافهایی داشته و گاهی با هم دعوا میکردهاند. من از شنیدن این حرفها بسیار ناراحت شدم و از آنها پرسیدم چرا زودتر چیزی به من نگفته بودند.
به من گفتند یگانه از آنها خواسته بود چیزی به من نگویند تا ناراحت نشوم. ظاهراً میترسیده اگر از اختلافهایش با من حرف بزند، من به آنجا بروم و درگیری ایجاد شود یا خانواده همسرش مانع رفتوآمدش با من شوند.
آخرین بار چه زمانی یگانه را دیدید؟ آیا در آن دیدار نشانهای از نگرانی یا ناراحتی در او دیده بودید؟
آخرین بار، یگانه حدود 2 روز پیش از حادثه و تا 2 ساعت قبل از مرگش پیش من بود. این بار برای اولین بار همسرش خودش آمد دنبالش تا او را ببرد. قبلاً معمولاً خودم یگانه را میبردم و برمیگرداندم، اما آن روز همسرش گفت خودش میآید و او را برمیگرداند.
وقتی آمد، یگانه مثل همیشه رفتار میکرد. من چیزی ندیدم که نشان بدهد اتفاقی قرار است بیفتد. با من خداحافظی کرد و رفت. اصلاً تصور نمیکردم دیگر قرار نیست دخترم را ببینم.
از لحظهای که همسر یگانه برای بردن او آمد تا زمانی که خبر مرگش را شنیدید، چه اتفاقی افتاد؟
آن روز همسرش با من تماس گرفت و گفت خودش میآید دنبال یگانه و لازم نیست من او را ببرم. من هم چون به او گفته بودم اگر خودش میآید، اشکالی ندارد، منتظر ماندم.
حدود ساعت 12 بود که یگانه به من گفت همسرش آمده و میخواهد برود. من گفتم صبر کن ناهار درست کنم تا با هم غذا بخوریم، اما گفت همسرش در خانه یکی از دوستانش مهمان است و باید زودتر برگردند. من هم فکر کردم مسئله خاصی نیست. یگانه با من خداحافظی کرد و رفت.
حدود ساعت 2 بود که به من زنگ زدند و گفتند به درمانگاه بروم، چون حال یگانه بد شده است. وقتی رسیدم، دخترم دیگر از دنیا رفته بود.
وقتی پیکر یگانه را دیدید، چه وضعیتی داشت؟
تمام بدنش کبود بود، اما صورتش سالم به نظر میرسید. لباسش هم پر از خاک و گل بود و خیس شده بود. یک لباس سفید مایل به کرم تنش بود که همان شب برایش خریده بودم، اما لباسش آنقدر خاکی و گِلی شده بود که رنگش تغییر کرده بود. آستین لباسش هم پاره بود.
من نمیدانم دقیقاً چه اتفاقی افتاده و دخترم کجا بوده است. حتی نمیدانم او را از خانه آورده بودند یا از جای دیگری. آنچه دیدم، وضعیت پیکر دخترم بود و اینکه آثار کبودی روی بدنش وجود داشت.
آیا پزشکان درباره علت مرگ یگانه توضیحی به شما دادند؟
تا جایی که من اطلاع دارم، در بررسیهای اولیه احتمال آسیب شدید، از جمله پارگی ریه، مطرح شده بود؛ اما هنوز نتیجه قطعی پزشکی قانونی به من اعلام نشده است. نمیدانم علت دقیق مرگ چه بوده و آیا خفگی، پارگی ریه یا عامل دیگری در آن نقش داشته است.
وقتی یگانه را به درمانگاه بردند، برای احیای او تلاش کردند. آنطور که به من گفتند، حتی ماساژ قلبی و اقدامات احیا انجام شده، اما قلبش دوباره به کار نیفتاده است. من خودم هم در بیمارستان کار میکنم و میدانم وقتی چنین اتفاقی میافتد، چقدر تلخ است؛ اما هیچچیزی نمیتواند آدم را برای از دست دادن فرزند خودش آماده کند.
چه زمانی متوجه شدید که همسر یگانه به قتل او اعتراف کرده است؟
بعد از این اتفاق، همسرش را دستگیر کردند. من خودم به پاسگاه و پلیس آگاهی مراجعه کردم تا از وضعیت پرونده دخترم باخبر شوم. به من گفتند او به قتل
من هنوز نمیدانم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. فقط میدانم دخترم دیگر زنده نیست و کسی که به گفته پلیس به قتل او اعتراف کرده، همسرش بوده است.
با توجه به اینکه یگانه در کودکی ازدواج کرده بود، فکر میکنید این ازدواج زودهنگام در اتفاقی که برای او افتاد نقش داشته است؟
من نمیتوانم درباره علت دقیق این اتفاق قضاوت کنم؛ چون هنوز جزئیات پرونده را نمیدانم. اما از همان ابتدا میگفتم یگانه بچه است و نباید در آن سن ازدواج کند. بارها گفتم اجازه بدهید بزرگ شود، خودش زندگی را بشناسد و بعد درباره آیندهاش تصمیم بگیرد.
دخترم اعضای بدنش را به بیماران سرطانی اهدا کرد
مادر یگانه، در کنار این اتفاق تلخ، از تصمیم دیگری هم صحبت کردهاید؛ اینکه اعضای بدن دخترتان را اهدا کردید. درباره این تصمیم برایمان بگویید.
یگانه همیشه دوست داشت دیگران شاد باشند و کسی ناراحت نباشد. من هم با وجود اینکه تحمل از دست دادن دخترم برایم بسیار سخت است، تصمیم گرفتم با اهدای اعضای قابل اهدا، جان یا بینایی افراد دیگری حفظ شود.
قرنیههای چشم یگانه و بافتهایی از بدنش برای کمک به بیماران اهدا شد. میدانم افرادی هستند که برای ادامه زندگی یا بهتر شدن شرایطشان به این کمکها نیاز دارند. شاید این تصمیم نتواند جای خالی دخترم را برای من پر کند، اما دستکم میدانم بخشی از وجود او میتواند به زندگی دیگران کمک کند.
اگر بخواهید حرف آخر را بزنید، چه میگویید؟
من فقط میخواهم حقیقت روشن شود و بدانم چه اتفاقی برای دخترم افتاده است. هنوز جزئیات پرونده را نمیدانم و منتظرم نتیجه پزشکی قانونی و تحقیقات مشخص شود.
یگانه دختر من بود؛ دختری که از کودکی سختی کشید، دلم میخواهد هیچ مادر دیگری چنین روزی را تجربه نکند و هیچ دختری مجبور نباشد پیش از آنکه فرصت بزرگ شدن و انتخاب کردن داشته باشد، وارد زندگیای شود که هنوز آمادگی آن را ندارد. یگانه دیگر برنمیگردد، اما امیدوارم رسیدگی به پروندهاش به روشن شدن حقیقت و اجرای عدالت منجر شود.